
«همسرم با غم تنهایی خود خو می کرد» موقـع بحث هوو- لیک هیاهـــــو می کرد! بسکه با فکـــر و خیالات عبث می خوابید نصف شب در شکـم آن زنه چاقو می کرد! وقتی از رایحه ی عشق سخن می گفتم زود پا می شد و تی شرت مرا بو می کرد طفلکی مادر مــن آش که می پخت زنم- معتقد بود در آن جنبـــــــل و جادو می کرد بهـــر او فاخته می دادم و می دیدم شب داخل تابـــه به آن سس زده کوکو می کرد! آخـــــــر برج کــــه هشتم گرو نه می شد باز از مـــــن طلب ماهــــی و...
ادامه مطلب